تا حالابهت نگفتم ولی حالا می خوام بگم بی تو میمیرم...

می خوام بگم تو دنیای منی ...

می خوام بگم دوستت دارم فقط به خاطر خودت !!

می خوام بگم شدی مجنون عشقم ...

می خوام بگم اگه یه روز نبینمت چقدر دلم برات تنگ میشه !!

می خوام بگم نبودنت برام پایان زندگیه!!

می خوام بگم یه گوشه چشاتو به همه دنیا نمیدم ...

می خوام بگم بیشتر از عشق لیلی به مجنون عاشقتم ...

می خوام بگم هرجور که باشی دوستت دارم !!

می خوام بگم مثل نفسی برام اگه نباشی منم نیستم ...

میخوام بگم هر شب با خیالت می خوابم !!!

می خوام بگم جایگاه همیشگی تو قلب منه !!

می خوام بگم حاضرم قشنگترین لحظه هام رو با سخت ترین دقایقت عوض کنم ...

می خوام بگم یک لحظه ای که تو رو میبینم بهترین لحظه زندگیمه !!

می خوام بگم در حد پرستش دوستت دارم ..
 

//////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////

چــرا آدمـــا نمیـــدونن بعضــــــــی وقتهــــا خـــــداحافـــــظ یعنـــــــی :
" نــــذار برم "


یعنـــــــی بــرم گــــردون


سفــــت بغلـــــم کـــن


ســـــرمو بچـــــسبـــون به سینــــه ت و


... بگــــــو :
"خدافــــظ و زهــــر مـــار!!!!!!!


بیخــــــود کــــردی میگی خدافـــــظ


مگـــــه میـــذارم بــــری؟!!


مــــــگه الکیــــــــه!!!!"



چــــــــرا نمیـــــفهمـــــن نمیخــــــــوای بری؟!!!

چـــــــــرا میـــــــذارن بــــری..................

 



تاريخ : پنجشنبه 10 مرداد1392 | 18:5 | نویسنده : نسرین خانمی |

مرا خونین جگر  کردی.الهی خون جگر  گردی

 

  الهی همچو مرغان قفس سودا به سر گردی

 

همیشه  مثل  لیلی  راهی  کو ه و  کمر  گردی

 

اگر بی خانمان گشتم ت و هم  از  من بتر گردی

 

الهی  همچنان  موجی  شوی  زیر  و  زبر  گردی

 

الهی  چون  دلم  قلبت  گرفتا ر جنون  گردد

 

الهی بر غم و درد  تو  هر  لحظه فزون گردد

 

دلت ویرانه غم  بی  قرار و  بی  سکون گردد

 

الهی باده عشرت به جامت همچو خون گردد

 

بریزی اشک حسرت تا سحر تا غوطه ور گردی

 

الهی  تا جهان  باشد  تو  رسوای  جهان  باشی

 

همیشه  هم نشین  ناله  و آ ه و  فغان   باشی

 

نهال  غم   اسیر   پنجه ی   باد  خزان   باشی

 

قیامت  بی  نصیب  از  رحمت  پیغمبران باشی

 

الهی ا ز  نهان  تیری  خوری بی بال  و  پر گردی

 

الهی   حق  بی  همتا   نماید  زار  و  نا   شادت

 

نمک  نشناس  الهی مادرت  هرگز  نمی  زادت

 

الهی خون  دل خوردن  همیشه باشدت  عادت

 

ز  زجر  غصه  و   اندوه  رود   تا   عرش   فریادت

 

الهی   آتشی   افتد   به  جانت  پر  شرر   گردی

 

خدایی  در  شگفتم  من  از  این  یک  باره ببریدن

 

شدم رسوای عشقت عاقبت در کوی و هر برزن

 

پریشان تر ز من باشی و کارت خون دل خوردن

 

رقیبم کرده جادویت؟؟؟ بگو  ای  دل  ربا  با من

 

پدر  گر  سد  ره   باشد . الهی  بی  پدر   گردی

 

رقیبان  را  همیشه  من ذلیل و  خوار میخواهم

 

تو    را    بازیچه   پیک   اجل    ناچار    میخواهم

 

خودم  را  لحظه  مرگت  فقط   بیدار   میخواهم

 

همیشه   این  تمنا  را  من  از  دادار   میخواهم

 

کر   و   کور   و   شل   و   بی    خانمان     گردی

 

ز  دستت روزگاری  مملو از  درد  و  محن   دارم

 

قیامت  شکوه ها از دست تو پیمان شکن  دارم

 

ز تو معشوق سنگین دل گله مندم !  سخن دارم

 

تقاضایی     برایت    از     خدای      انجمن     دارم

 

الهی  دق  کنی ! !  تا   که  ز  حالم  با  خبر  گردی



تاريخ : جمعه 5 خرداد1391 | 14:55 | نویسنده : نسرین خانمی |

اي كاش مي دونستي كه توي اين روز هاي غريب چقدر دلم بهانه تو رو مي گيره

اي كاش مي دونستي كه اين روز ها چقدر دلم هواي با تو بودن رو كرده

اي كاش مي دونستي كه توي اين روزهاي بي تو چقدر دلم گرفته

اي كاش مي دونستي كه چقدر دلم هواي ضرب آهنگ صدات و اون صداي دلنشين قدمهات رو كرده

اي كاش مي دونستي كه چقدر دستم گرمي دست هات و گوشهايم گرمي اون صدات رو كم داره

اي كاش مي دونستي كه توي اين روز هاي بي تو چقدر دلواپس تو ام

اي كاش مي دونستي كه بي لطف حظورت چقدر تنهام

اي كاش مي دونستي كه چقدر خسته و چقدر به حضور گرم و سبزت محتاجم

اي كاش بدوني كه چقدر توي اين روزهاي بي تو آرزوي با تو بودن رو دارم

اي كاش تو همه روزهاي تنهاييم پيش من بودي و من تنها نبودم

اي كاش با حضور سبزت خونه دلم رو روشن تر مي كردي نه تاريك و ويران

اي كاش واقعا بودنم رو باور داشتي

اي كاش تركم نمي كردي و تنهام نمي زاشتي



تاريخ : یکشنبه 29 دی1392 | 20:13 | نویسنده : نسرین خانمی |
چه آرام و زیباست نفس کشیدن در کنار تو.چه دلنشین است.

اما وقتی این احساسم را نمیدانی.

وقتی همه کسم تویی و نمی دانی.

دارم میمیرم.

قلبی سوخته دارم.چه کنم؟تو بگو چه کنم.

هرگاه به تــــــــو

می اندیشم ترس از دست دادنت دو باره در وجودم آتش میگیرد.

وای به حالم اگر روزی بروی.تنهایـــی ام را بفهم.

بفهم که از تو جز عشقی پاک چیزی نمی خواهم.

کنار تو نفس کشیدن عادت من است.

نگاه مهربانت آرامش را به من میدهد...

کنار تو نفس کشیدن...برای من چه زیباست



تاريخ : یکشنبه 29 دی1392 | 20:7 | نویسنده : نسرین خانمی |
خانوووووووم….شــماره بدم؟؟؟؟؟؟
خانوم برسونمت؟؟؟؟؟؟؟
خانوم چن لحظه از وقتتو به مــــا میدی؟؟؟؟؟؟

اینها جملاتی بود که دخترک در طول مســیر خوابگاه تا دانشگاه می شنید!
بیچــاره اصـلا” اهل این حرفـــــها نبود…این قضیه به شدت آزارش می داد
تا جایی که چند بار تصـــمیم گرفت بی خیــال درس و مــدرک شود و
به محـــل زندگیش بازگردد.
روزی به امامزاده ی نزدیک دانشگاه رفت…
شـاید می خواست گله کند از وضعیت آن شهر لعنتی….!
دخترک وارد حیاط امامزاده شد…خسته… انگار فقط آمده بود گریه کند…
دردش گفتنی نبود….!!!!

رفت و از روی آویز چادری برداشت و سر کرد…وارد حرم شدو کنار ضریح
نشست.زیر لب چیزی می گفت انگار!!! خدایا کمکم کن…
چند ساعت بعد،دختر که کنار ضریح خوابیده بود با صدای زنی بیدار شد…
خانوم!خانوم! پاشو سر راه نشستی! مردم می خوان زیارت کنن!!!
دخترک سراسیمه بلند شد و یادش افتاد که باید قبل از ساعت ۸ خود را

به خوابگاه برساند…به سرعت از آنجا خارج شد…وارد شــــهر شد…

امــــا…اما انگار چیزی شده بود…دیگر کسی او را بد نگاه نمی کرد..!
انگار محترم شده بود… نگاه بدی تعـقــیبش نمی کرد!
احساس امنیت کرد…با خود گفت:مگه میشه انقد زود دعام مستجاب
شده باشه!!!! فکر کرد شاید اشتباه می کند!!! اما اینطور نبود!
یک لحظه به خود آمد…
دید چـــادر امامــزاده را سر جایش نگذاشته…!



تاريخ : چهارشنبه 25 دی1392 | 13:11 | نویسنده : نسرین خانمی |